یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود یک روز و روزگاری پیرمرد وپیرزنی دردهکده ای زندگی می کردند که وضع مالی خوبی نداشتند. آنها درمزرعه کوچکشان هیچ چیز نداشتند جزء یک درخت سالخورده و کهن که سالها پیش پدر پیر زن آن درخت را درآنجا کاشته بود .سالهای سال گذشت تااینکه خشک سالی تمام دهکده را فراگرفت درخت دیگر هیچ محصولی نداشت متاسفانه پیرزن هم به بیماری سختی مبتلا گشته بود و به دارو ومدت درمان زیادی نیاز داشت که پیرمرد برای خرید یک دفعه آن هم پول نداشت . پیرمرد بارها باخود فکرکرده بود درختی راکه درمزرعه شان بود را قطع کند و چوب آن رابفروشد . اما چون پیرزن علاقه زیادی به درخت که تنها یادگار پدرش بود داشت از تصمیمش صرف نظر کرده بود . پیرمرد به این نتیجه رسید که چاره ای جزء قطع کردن درخت و فروش چوبهای آ ن ندارد . حال پیرزن هرروز بدترو بدتر می شد بالاخره یک صبح بهاری پیرمرد تبرش را برداشت و به سوی درخت رفت دستش را بالا برد تا اولین ضربه را به درخت وارد کند اما ناگهان صدائی به گوشش رسید پیرمرد باتعجب به اطراف خود نگریست متوجه شد صدا ازدرخت است که سخن می گوید . درخت گفت اگر را قطع نکنی سکه های طلا به تو خواهم داد که تو می توانی سکه ها را بفروشی و با پول آن برای زنت دارو بخری خواهش می کنم مرا قطع نکن . پیرمرد درجواب درخت گفت : زن من بیمار است و حال خوشی ندارد . دیگر بیش ازاین نمی توانم صبر کنم . درخت گفت خواهش می کنم تافردا صبح به من فرصت بده . اگر تافردا هزار سکه طلا به تو نداده بودم آن وقت هرکاری دوست داشتی انجام بده پیرمرد بــــا ناراحتی گفت : باشد تافردا صبح به تو فرصت می دهم ولی اگر سکه های طلا به من ندادی تورا قطع خواهم کرد درخت هم قبول کرد فردا صبح وقتی پیرمرد از خواب بیدار شد دوان دوان به سوی درخت آمد و دید ازتمام شاخه های درخت سکه های طلا آویزان شده است . پیرمرد خوشحال شدو خدا را شکر کرد . از آن به بعد پیرمرد و پیرزن با خوشحالی زندگی راحت و آسوده ای را درکنارهم آغاز کردند .
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 16:0  توسط گلپر
|